تبليغاتX
خوشگلا بيان تو......
عمومی موزیک عکس برنامه و...

داستان < وينچستر هاوس> با يك نفرين شروع شد. اين خانه كه با راهنمايي ارواح بنا شد داراي عجيب‌‌ترين نقشه ‌خانه در دنياست. < ويليام ورت وينچستر> پسر < اوليور وينچستر> صاحب معروف كارخانه اسلحه‌سازي و وارث ثروت و شهرت او بود. تفنگ وينچستر كه به < تفنگ هنري> معروف است انقلابي در طراحي اسلحه به ‌وجود آورد. در زمان جنگ‌‌هاي داخلي آمريكا شركت اسلحه‌سازي وينچستر به ثروتي دست نيافتني رسيد و با قراردادهايي كه با دولت مي‌بست، روز به روز متحول‌تر مي‌شد و همين موضوع، آغاز داستاني شد كه به نفرين خانوادگي آنها مشهور و در نهايت منجر به ساخت عمارت عجيب و غريب وينچستر شد كه هنوز هم مركز توجه بسياري از مردم و پژوهشگران ماوراءالطبيعه است.

در سپتامبر سال 2681 در زمان اوج جنگ‌هاي ايالتي آمريكا، خانواده وينچستر در < نيوهيون> واقع در ايالت < كانكتيكات> ميزبان جشن ازدواج < ويليام ورت وينچستر> و < سارا پاردي> عروس ريزنقش، جذاب و گيراي خانواده وينچستر بودند كه چند سال بعد خانه معروف وينچستر را بنا نهاد ولي دليل ساخت آن خانه بزرگ، پرستيژ خانوادگي سارا نبود بلكه او دلايلي كاملا متفاوت و خرافي براي آن داشت و همين دلايل باعث شدند خانه وينچستر صاحب چنين معماري غيرعادي شده و به خانه ارواح مشهور شود.

آغاز نفرين
در ماه جولاي سال 6681 اولين فرزند خانم و آقاي وينچستر به‌دنيا آمد. اين نوزاد، دختري به نام < آني> بود ولي اين نعمت
و رحمت‌الهي خيلي زود تبديل به يك تراژدي شد زيرا آني به بيماري نادري مبتلا شد و از دنيا رفت. از نظر سارا اين آغاز نفريني بود كه دامن خانواده او را گرفت. او كه در اندوه از دست‌دادن دخترش تا مرز ديوانگي پيش رفته بود از مردم مي‌گريخت و در تنهايي و عزلت با غم، دست و پنجه نرم مي‌كرد. خانواده وينچستر ديگر هرگز بچه‌دار نشدند. مدتي بعد سارا به ناگاه تصميم گرفت به خانه برگردد و دركنار همسرش يك زندگي عادي را آغاز كند اما مصيبت ديگري به وقوع پيوست. ويليام مبتلا به سل شد و در ماه مارس 1881 از دنيا رفت. سارا كه بيوه شده بود، وارث بيست ميليون دلار ثروت (كه در آن زمان ثروتي افسانه‌اي بود) و نيمي از كارخانه اسلحه‌سازي شد ولي اين پول‌ها نمي‌توانست ذره‌اي از غم و اندوه سارا را كه سوگوار از دست دادن دو نفر از عزيزترين كسانش بود، بكاهد. يكي از دوستانش كه پريشان‌حالي شديد او را ديد به او توصيه كرد پيش يك < مديوم> برود. آن زمان در آمريكا اعتقاد به عالم ارواح و احضار روح بسيار متدوال بود و عجيب به نظر نمي‌رسيد شخصي كه در وضعيت روحي سارا قرار داشت به اين راه‌حل روي آورد. ملاقات سارا با مديوم، اين تفكر او كه نفرين، دامنگير خانواده منچستر شده است را تشديد كرد و زندگي او را تا آخر عمر تغيير داد.

مـديـوم
او با مديومي آشنا شد كه قبول كرد براي اين بيوه ثروتمند احضار روح كند. او در اتاقي تاريك و دودآلود به حالت خلسه فرو رفت و گفت روح شوهر سارا را به اتاق آورده است و مي‌گويد علت به‌وجود آمدن اين نفرين را مي‌داند. مديوم از زبان < ويليام وينچستر> گفت، نفريني كه در خانواده وينچستر مي‌باشد به خاطر اسلحه‌هايي است كه آنها ساخته‌اند و جان هزاران انسان بي‌گناه را گرفته‌اند. مديوم گفت: ارواح آن مردگان، خانواده وينچستر را رها نمي‌كنند و با گرفتن جان ويليام و دخترشان < آني> مي‌خواستند از آنها انتقام بگيرند.
ولي چه چيزي اين نفرين را از بين مي‌برد؟ مديوم از قول روح به سارا گفت كه بايد خانه‌شان در < نيوهيون> را بفروشد و به سمت غروب خورشيد برود. در آن هنگام روح ويليام او را راهنمايي خواهد كرد و خانهاي جديد براي او و ارواحي كه زندگي او را تسخير كرده‌اند، پيدا خواهد كرد. مديوم به او گفت: < وقتي بالاخره خانه مورد نظر ويليام را يافتي، بايد بلافاصله آن را بخري و تا آخر عمر و بي‌وقفه آن را بسازي. اگر به ساختن ادامه بدهي زنده مي‌ماني و اگر آن را متوقف كني خواهي مرد.> سارا در اولين فرصت خانه خود در < نيوهيون> را فروخت و رو به سوي غرب سفري را آغاز كرد تا بالاخره به مقصد رسيد. آن‌جا دره < سانتا كلارا> نام داشت كه هم‌اكنون در جنوب < سان‌فرانسيسكو> قرار دارد. او در آن‌جا يك خانه 71 اتاقه پيدا كرد كه متعلق به يك پزشك بود. سارا آن خانه را كه در زميني وسيع قرار داشت خريد و با مشورت‌هاي مكرر با مديوم، تا آخر عمرش آن را ساخت. اين بنا هم‌اكنون يكي از عجيب‌ترين و به گفته خيلي‌ها معروف‌ترين خانه‌هاي ارواح دنياست.

خانه جديد وينچستر
مي‌گويند خانه جديد وينچستر داراي يك اتاق احضار روح است كه سارا به طور منظم در آن با ارواح خود براي طرح‌ريزي و ساخت خانه مشورت مي‌كرد. مشهور است كه عجايب بي‌شمار اين خانه به منظور دفع ارواح خبيثه مي‌باشد كه نفرين آنها گريبان خانواده وينچستر را گرفته بود. سارا چندين پيمانكار را گمارد و آنها شب و روز كار مي‌كردند. سارا نقشه‌ ناپخته‌اي را كه خود با دست مي‌كشيد به آنها مي‌داد و آنها موظف بودند كه تمام قسمت‌هاي عجيب و غريب نقشه را در ساختمان پياده كرده و اصلا ايرادي بر غير منطقي بودن آن نگيرند. بارها اتفاق افتاد كه كارگران، اتاق‌هايي را مي‌ساختند و بعد از تكميل شدن به دستور سارا آنها را خراب و به شكل جديدي بازسازي مي‌كردند. آنها آنقدر ساختند و ساختند كه عمارت جديد وينچستر، ساختماني هفت طبقه شد كه در راهروهاي پيچ در پيچ آن چهل اتاق خواب، سيزده حمام، پنچ يا شش آشپزخانه و دو سالن جشن ديده مي‌شد. در زير، بعضي از خصوصيات عجيب و غريب اين خانه را مي‌خوانيد:
- سارا وسواسي عجيب بر روي عدد 31 داشت و اين عدد در < وينچستر هاوس> عددي مشخص و تكراري مي‌باشد.
- چهل پلكان كه خيلي از آنها به هيچ جايي نمي‌رسد و به سقف ختم مي‌شود.
- برخي از اين پلكان‌ها 31 پله دارند.
- يكي از اتاق‌ها پنجره‌اي دارد كه در كف آن باز مي‌شود.
- دو تا از انبارها رو به ديوار باز مي‌شوند و هيچ فضايي درون آنها نيست.
- يك در، بالاي ديوار يكي از آشپزخانه‌ها باز مي‌شود و ارتفاع ظرف‌شويي آن هشت فوت است.
- يكي ديگر از درهاي خانه در ارتفاع 41 ‌فوتي برفراز باغ گشوده مي‌شود.
- در اين خانه 74 شومينه ديده مي‌شود كه دودكش چهار تا از آنها به پشت بام نمي‌رسد و به ديوار ختم مي‌شود. (احتمالا سارا معتقد بوده كه ارواح از اين شومينه‌ها و دودكش‌هاي آنها به داخل و خارج خانه راه مي‌يابند).
- بسياري از حمام‌ها در شيشه‌اي دارند.
- اغلب پنجره‌ها از 31 شيشه چهارگوش ساخته شده‌اند. بسياري از اتاق‌ها 31 گوشه دارند و برخي از آنها داراي 31 پنجره هستند.
< وينچستر هاوس> در زمين‌‌لرزه بزرگ سال 6091 در سان‌فرانسيسكو خسارت‌هايي ديد و بعضي از قسمت‌هاي سقف آن فرو ريخت ولي بلافاصله تعمير و بازسازي و بر وسعت آن نيز افزوده شد به طوري كه آن عمارت هم‌اكنون 061 اتاق دارد. اين عدد تنها تعداد تخميني اتاق‌هاست زيرا اين خانه آنقدر پيچ‌ در پيچ و عجيب است كه نمي‌توان اتاق‌هاي آن را به طور دقيق شمرد. ساخت وينچستر هاوس سرانجام در سال 2291 و در زمان مرگ سارا در سن 28 سالگي متوقف شد. آيا آن‌جا در واقع يك < خانه ارواح> است؟ شايد اين تنها داستان افسانه‌اي است كه بر سر زبان‌ها افتاده ولي تاكنون چندين نفر گزارش داده‌اند كه چيزهاي عجيب و غيرقابل توضيحي را در وينچستر هاوس ديده‌اند. روح شناسان بسياري تاكنون اطمينان داده‌اند كه ارواح زيادي در اين خانه در رفت و آمد هستند. افرادي نيز گفته‌اند كه بارها ردپاهايي عجيب را كف اتاق ديده‌اند، نقاط سردي را در جاهاي مختلف خانه حس مي‌كنند، درها خود به خود باز و بسته مي‌شوند و دستگيره‌ها به خودي خود مي‌چرخند. چندين عكس وجود دارد كه گوي‌هاي نوراني و غبارهاي سپيدي را در اين خانه نشان مي‌دهد و افرادي نيز ادعا مي‌كنند كه صداي ارواح اين خانه را ضبط كرده‌‌اند.

روح كشتي
مدتي پيش افسر يك رزم ناو بودم. يك شب كه در بندر پهلو گرفته بوديم با احساس خاصي از خواب بيدار شدم. چيزي كه
درست جلوي خودم ديدم، صورتي نيمه مبهم، تيره و غبارآلوده بود. يادم مي‌آيد گوش‌هايم از صداهاي عجيب پر شده بودند. نه بلند بودند و نه آرام ولي مطمئن بودم كه آنها را مي‌شنوم. صداهايي كه منبع آن مشخص نبود. مي‌خواستم حرف بزنم ولي هيچ كلمه‌اي از ميان لب‌هايم بيرون نمي‌آمد. مي‌خواستم تكان بخورم اما باز هم برايم امكان‌پذير نبود. آن صورت مبهم مدت ده تا پانزده ثانيه بالاي سر من در هوا شناور بود و بعد ناگهان ناپديد شد. صداها قطع شدند. حالا ديگر مي‌توانستم حركت كنم. باز هم صدايم را مي‌شنيدم و همه‌چيز به حال طبيعي برگشت.
اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به عرشه بروم و همه‌چيز را بررسي كنم. مي‌خواستم مطمئن شوم آن صداها از آن‌جا نمي‌آمدند. فقط دو راه داشتم يا بايد باور مي‌كردم كه خواب ديده‌ام يا بايد مي‌پذيرفتم كه روحي دركشتي است و من مطمئن بودم كه خواب نديد‌ه‌ام. آن شب بايد در شيفت دوم كه از نيمه شب تا چهار صبح بود، روي عرشه، سر پستم مي‌ايستادم. دو نفر از همكارانم نيز در كنارم بودند. اين جور مواقع حرف‌هاي گوناگوني بين ما رد و بدل مي‌شود تا شب را به ‌گونه‌اي به صبح برسانيم و آن شب حرف ارواح و داستان‌هاي آنها پيش كشيده شد. از اين دست يكي، دو داستان تعريف كردند و من ناگهان به ياد اتفاقي افتادم كه برايم افتاده بود و آن را برايشان تعريف كردم و در آن وقت بود كه ديدم رنگ از روي همكارانم پريد و يكي از آنها داستاني واقعي را برايم تعريف كرد:
يك سال قبل از شروع كار من در آن ناو، افسر جزء جواني، بر روي سيم برق‌رساني رادار كار مي‌كرد. او يك گوشي قوي به گوش زده بود كه ميكروفون آن به وسيله يك صفحه فلزي بر روي سينه‌اش قرار داشت. افسر جزء كه 21 سال بيشتر نداشت بيش از حد به سيم برق رساني نزديك شده بود و ناگهان برق فشار قوي از سيستم به صفحه فلزي ميكروفون روي سينه‌اش رسيد و بلافاصله او را كشت. جايي كه اين اتفاق افتاد، درست طبقه بالاي اتاق استراحت من بود. افسر جزء كنوني كتابي را به من نشان داد كه ويژه ناومان بود و رويدادهاي آن در كتاب به ثبت مي‌رسيد؛ چيزي شبيه به يك سالنامه. صفحه‌اول، يادبودي بود براي افسر جزء مرحوم و عكسي از او در آن ديده مي‌شد. اين عكس همان چهر‌ه‌اي را به يادم انداخت كه آن شب در اتاقم ديده بودم. از جايم پريدم. چيزي نگفتم ولي در آن تاريكي شب تنها لب عرشه ايستادم و به دريا خيره شدم.
نمي‌دانم حرف‌هايم را باور مي‌كنيد يا نه، ولي اعتقاد دارم كه روح مي‌خواست چيزي به من بگويد. او يك بار ديگر هم مرا از خواب بيدار كرد. اين بار بيشتر سعي كردم با او حرف بزنم ولي درست مثل دفعه اول انجام هر كاري از من ساقط شده بود. فقط دلم مي‌خواهد يك روز بتواند به من بفهماند چه مي‌خواهد بگويد.

ارواح مركز اورژانس
من پرستار آمبولانس يك مركز اورژانس هستم. از وقتي كارم را در اين‌جا شروع كردم هميشه حرف اين بود كه ساختمان مركز در تسخير ارواح است. يكي از همكاران مي‌گفت يك روز روي تختي مشغول استراحت بود كه ناگهان ديد مردي كنار او ظاهر شد و در حالي كه پشتش به او بود ايستاده و حركتي نمي‌كرد. چند ثانيه بعد، مرد خود به خود محو شد. خيلي‌ها صداهاي عجيبي را شنيده‌اند يا اتفاقات عجيبي ديده‌اند ولي من تا يك ماه پيش هيچ موضوع عجيب و غريبي نديده بودم. آن شب در شيفت شبانه كار مي‌كردم. ساعت سه صبح بود كه شنيدم در طبقه پايين با صداي بلندي باز و بسته مي‌شود. بعد صداي پرت كردن چيزي را شنيدم. اول خودم را به نشنيدن زدم ولي اين صداها باز هم تكرار شد و مجبور شدم براي بررسي به آن‌جا بروم. به طبقه پايين رفتم، همين‌كه در را بستم، خود به خود باز شد و با صداي خشكي دوباره بسته شد. سعي كردم توجهي به اين موضوع نكنم ولي دوباره و دوباره اين اتفاق تكرار شد. اين صداها تا مدتي ادامه داشت و بعد صداي جديدي به آن افزوده شد. انگار كسي داشت از پله‌ها بالا مي‌آمد. منتظر بودم در باز شود ولي نشد. اين دفعه ديگر آنقدر جرات نداشتم كه بروم و آن دور و بر را تماشا كنم، به همين‌خاطر سعي كردم سرم را به نوشتن و كار گرم كنم. صداها بازهم هرازگاهي مي‌آمد. يك ساعت بعد تصميم گرفتم روي زمين بنشينم و كتاب بخوانم. همين‌كه نشستم، صداي نفس كشيدن به گوشم خورد. نفس‌هايي سنگين و زمزمه‌دار. اول فكر كردم صداي باد است ولي نبود؛ صداي تنفس بود. دوباره به صندلي‌ام برگشتم. چند دقيقه بعد به دستشويي رفتم. وقتي در آن جا بودم، در ناگهان به شدت باز و بسته شد. من هيچ‌وقت به ارواح اعتقاد نداشتم ولي مطمئنا اتفاقات آن شب طبيعي نبودند. يعني آن جا يك روح بود؟

روح سرخ پوش
من، همسر و پسرم در يك خانه دو طبقه در مركز شهر < ويني پگ> زندگي مي‌كرديم. كنار اتاق خواب ما پلكاني قرار داشت كه به خيابان مي‌رسيد. يك شب با شنيدن صدايي از خواب بيدار شديم. انگار كسي از پله‌ها بالا مي‌آمد. فكر كردم يك دزد است كه مي‌خواهد وارد شود. شوهرم بلند شد و به طرف آن در رفت تا با هر كسي كه آن‌جاست رو به رو شود ولي هيچ‌كس آن‌جا نبود. من هم بلند شدم و به همراه شوهرم تمام خانه را گشتيم. كسي نبود و تمام درها وپنجره‌ها قفل بودند. به خيالمان اشتباه كرده‌ايم و دوباره خوابيديم. روز بعد، ساعت هفت از خواب برخاستيم. اتفاق ديشب را فراموش كرده بوديم. داشتيم آماده مي‌شديم كه به خريد برويم ناگهان در اتاق پذيرايي، زني را ديديم كه با خيال راحت از آن جا گذشت و از پلكان طبقه دوم بالا رفت.
او اصلا به ارواح شبيه نبود و مه‌آلود هم به نظر نمي‌رسيد. تنها چيزي كه عجيب به نظر مي‌رسيد اين بود كه وقتي روي كف چوبي و پرسر و صداي خانه راه مي‌رفت هيچ صدايي از او شنيده نمي‌شد. من و شوهرم به يكديگر نگاه و سپس با عصبانيت آن زن را صدا كرده‌ و گفتيم: تو ديگه كي هستي؟ تو خانه ما چه كار مي‌كني؟ بعد به سرعت به طبقه دوم رفتيم ولي هيچ‌كس آن‌جا نبود. عجيب به نظر مي‌‌رسيد. مطمئن بوديم كه او را ديده‌ايم. پيراهني قرمز رنگ بر تن داشت و كمربند قرمز رنگي به كمرش بسته بود. يك عينك هم از گردنش آويزان بود. آن زن حالت بدخواهانه‌اي نداشت و من از ديدن او اصلا نترسيدم. تنها موضوعي كه ناراحتم مي‌كرد اين بود كه چطور ممكن است كسي بدون اجازه و آن هم از در قفل شده وارد خانه و سپس ناپديد شود. مدتي بعد به اين نتيجه رسيدم كه ممكن است او روح يكي از صاحبان قبلي آن خانه بوده
.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:12  توسط سيلور رويايي  | 

جملات کوتاه و عاشقانه love  عشقی 

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 18:6  توسط سيلور رويايي  | 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:57  توسط سيلور رويايي  | 

آسان مي توان                         مشكل مي توان

در دفترچه تلفن كسي جاي گرفت                         در قلب كسي جاي گرفت

اشتباهات ديگران را مورد قضاوت قرار داد            اشتباهات خود را قبول كرد

بدون تفكر حرف زد                                         زبان را در دهان گذاشت

كسي را كه دوستمان دارد نارا حت كرد                 زخمي را التيام بخشيد

ديگران را بخشيد                                            از ديگران خواست مارا ببخشند

قوانيني وضع كرد                                           از قوانين پيروي كرد

رويا پردازي كرد                                             براي رويايي مبارزه كرد

قرص ماه را تحسين كرد                                   طرف ديگر ماه را ديد

با كلمه ها، دوستي ها را حفظ كرد                با معناي كلمه ها دوستيها را نگه داشت

با برخورد با سنگي به زمين افتاد                        از زمين بر خواست

از زندگي روزانه خود لذت برد                        ارزش واقعي براي زندگي قائل بود

هر شب دعا خواند                                           خدا را در امور جزئي ديد

به كسي قول داد                                             به عهد و پيمان پايبند بود

به كسي گفت كه دوستش داري                           عشق را هر روز به او نشان داد

از ديگران انتقاد كرد                                        پيشرفت كرد

مرتكب اشتباهي شد                                         از اشتباهات پند گرفت

براي از دست رفته اي اشك ريخت                 از او مراقبت كرد تا از دستش ندهيم

درباره پيشرفت فكر كرد                    دست از فكر كردن برداشت و دست به كار شد

درباره ديگران فكرهاي بد كرد                            درباره بد بودن آنها شك كرد

از ديگران محبت قبول كرد                                 به ديگران محبت كرد

اين نكته ها را خواند                                      از آنها پيروي كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:56  توسط سيلور رويايي  | 

پازل دل یکی رو بهم ریختن هنر نیست ..... هر وقت با تیکه های شکسته ی دل یک نفر یک پازل دل جدید براش ساختی هنر کردی .

                                                        

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تاروي ساحل پیش آمدند.

                                                       

بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گويا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.

                                                        
اي کاش از بدو تولد کور بودم تا که هيچگاه درياي عشق را در چشمان مليح و فريبايت نمي ديدم.
                                                      

مي نويسم:دي دا ر.تو اگربي من ودلتنگ مني...يك به يك ،فاصله ها را بردار!!!

                                                   

اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشمار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد.

                                                        

 

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان.

                                                   

 بچه كه بوديم ده بزرگترين عدددنيا بود.اما الان نمي دونم بزرگترين عدد چنده،به اندازه همون ده تاي بچگيمون دوست دارم.

                                                    

 

به جاي دسته گلي كه فردا بر قبرم نثار مي كني ،امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن،به جاي سيله اشكي كه فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي شادم كن،به جاي اون متنهاي تسليت كه فردابرام مي نويسي امروز با يك پيغام كوچك خوشحالم كن من امروز به تو نياز دارم نه فردا اي دوست.

                                                    

من غريبه ديروزم ،آشناي امروز و فراموش شده فردا ،پس در آشنايي امروزبرايت اس ام اس مي فرستم تا در فراموشي فردا يادم كني.

                                          

آنگاه كه دوست مي داري همواره كسي به ياد تو باشد به ياد من باش كه من هميشه به ياد تو هستم از طرف بهترين دوست تو خدا

                                                 

خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش نگذار...

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:55  توسط سيلور رويايي  | 

_________________00_00_________________
________________00___00________________
_______________00_____00_______________
______________00_______00______________
_____________00_________00_____________
00000000000000___________00_000000000000
__00______________0يه0______________00__
____00________0ستاره خوشگل0_______00___
______00_________0براي0_________00______
________00_____0شما 0___0_____00________
__________00_____00_____00__________
_________00_________________00_________
________00________0000________00_______
_______00_______00____00_______00______
______00_____00__________00_____00_____
_____00___00________________00___00____
____0000_______دوستتون دارم ______0000___
___000____________________________000__
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:53  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:51  توسط سيلور رويايي  | 

جای من خالی است

جای من در میز سوم

در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکب ها

جای من در چشم های دفتر خورشید

جای من در لحظه های ناب

       جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

       مهربانی کودکی تنهاست

                                 مهربانی را بیاموزیم . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:23  توسط سيلور رويايي  | 

 

 
 

 

خدايا !

 

خسته ام از اينجا که هستم . . .

 

يک دم نيز تو خدايي کن

         

                  بندگي را به من بسپار!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:20  توسط سيلور رويايي  | 

بر روی بلندترین قله شیشه ای ایستادم و تو را فریاد زدم

صدایم در فضای خالی اطراف پیچید و از غلظت نامت

قله فرو ریخت و من زیر خرده شیشه های دلم به تو اندیشیدم

که چقدر دوستت دارم

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو دیگه هستی

نه خیالی که در آن دلخوشی ام سبز شود

سایه می داند

که به دنبال نگاهی نگرانتر از ابر

سخت سرگردانم

هیچ کس گمشده ام را نشناخت

تا شبی رایحه نابی خبر آورد که کسی در راه است

چشمی که از درد دلم آگاه است 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:57  توسط سيلور رويايي  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 19:36  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:38  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:36  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:34  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:34  توسط سيلور رويايي  | 

    
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:31  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:29  توسط سيلور رويايي  | 

تقدیم به مسعود
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:28  توسط سيلور رويايي  | 

افسوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:28  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:27  توسط سيلور رويايي  | 

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترين دوستان

حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون.

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

--  Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:49  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:48  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:48  توسط سيلور رويايي  | 

رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست....... عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:47  توسط سيلور رويايي  | 

عشق سپید

 عشق را تا گرفتار اش نشوي هيچ گاه نخوا هيد چشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:42  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:38  توسط سيلور رويايي  | 

انواع بلــــــــــــــــــه! عروس عادي: بله

 عروس كمي لوس: بع.........له!

  عروس با كلاس: اوكي!

 عروس خارج رفته: يس! 

عروس سنتي: آره!

  عروس متكبر: فقط كله اش را تكان ميدهد

 عروس خجالتي: اوهوم!

  عروس وحشت زده: ها!

 عروس بي حوصله: خوب!

 عروس دستپاچه: باشه،باشه

 

 


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:38  توسط سيلور رويايي  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:37  توسط سيلور رويايي  | 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

 تو برو با دگران واي به حال دگران

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:35  توسط سيلور رويايي  | 

روز پدر و تولد حضرت علی (ع) برهمه شیعیان مبارکباد
از خاک افریده شدی اما از خاکیان هزار پله بالاتر بودی. هر روز دست در دست خدا جاده های اسمان را می پیمودی.

نرم بودی همچون اب و ایینه و تما شایی همچون یک رویاو تنها و دلپذیر همچون یک جزیره ی نا مکشوف. اگر نبودی کهکشان ها از هم می پا شید.چهار ستون اسمان فرو می ریخت و استخوان های زمین در هم می شکست.

نا توانی ام را ببخش!همه می دانند که درخت های بلند بالای کوفه از من شا عر تر بودند اما هیچ گاه نتوانستند تو را انگونه که شایسته ات بود بسرایند. وقتی کیسه های خرما را بر دوش میگرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند میزد فرشته ها انقدر دور و برت را می گرفتند که :

کو چه های دلگیر کوفه از خوشحالی پر در می اوردند.خور شید هر روز برای نگاه کردن به چهره ی تو وضو می گرفت. چون از پیامبر (ص)شنیده بود که این کار عبادتی نیکوست.....

دنیا در اتاق کاهگلی کوچکت زندگی میکرد و همه ی ستارگان را می شد در حاشیه ی کاسه ای که در ان شیر می دو شیدی دید همه ی سیاره ها در نعلین تو می چر خیدند و همه ی دریا ها در مشک تو جای می گرفتند........

۲۵سال!هر روز دلشو ره هایت رابا سکوت می امیختی و در باغ می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید .

اگر عاشقانه کنار پیامبر (ص)نمی ماندی امروز همه ی ما یک تکه سنگ بو دیم و نمی دانستیم چگونه سیبها را بین خود تقسیم کنیم.......

ای غمگین ترین جوانمرد!کاش می توانستم بر ان انگشتری که در رکوع به فقیری دادی بوسه بزنم. کاش همان چاهی بودم که نیمه شب ها همدم تو بودم. کاش عبایی بو دم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات .کاش زخمی ذوالفغار تو بودم....

ایا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند از من خوشبخت تر بودند؟ کاش من یکی از یتیمان تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین و خرما به سراغم می امدی و همبازی ام می شدی....

ای تنها ترین عادل!ای مهر بانترین دلاور!من عاشق جماعتی هستم که گلبرگها و سنبله ها را از لابه لای دست هایت می چیدند حتی اگر لحظه ای ان را نبو ییدند. من عاشق چشمانی هستم  که تو را دیدند حتی اگر نا مهر بانانه !

بگذار بی هیچ غروری بگویم من به سنگریزه هایی که هر روز بر انها  قدم می گذاشتی و دیوار هایی که از کنارشان می گذشتی حسو دی ام می شود....

     روز پدر را به تمامی پدرهااز جمله پدر گلم تبریک میگم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط سيلور رويايي  |